قاب کج

     هیچوقت از یادم نمی رود. اولین اتفاق تکان دهنده ی زندگی ام، نخستین باری بود که آمپول زدم. هر چند سالها از وقوعش می گذرد اما هیچ اتفاق دیگری پس از آن ، در زندگی ام چنین تاثیر عمیقی بر جای نگذاشت و اینقدر تکانم نداد. و تمام آن لحظات انگار که همین اکنون در حال روی دادن باشند در نظرم بسیار زنده و شفاف نقش بسته اند. روی تخت بزرگ با ملحفه ی کثیف ، دمرو دراز کشیده بودم و پیشانی سرم را روی بالش گذاشته بودم. دکترغول پیکری که خودش آمپول را برایم تجویز کرده بود در اتاق از سویی به سوی دیگر می رفت و آمپول را آماده می کرد. صدای قدمهایش را می شنیدم ، چشمهایم را از ترس بسته بودم و روی هم فشار می دادم. صدای قدمها گاهی نزدیک می شد و من با درماندگی منتظر می ماندم که درد شروع شود، اما دوباره دور می شد و بسوی دیگری از اتاق می رفت. چهار پنج بار این اتفاق تکرار شد، آماده کردن آمپول طول کشید. دلیل اینکه خود دکتر برای تزریق آمد حجم بالای آمپول بود ، و همین ترس من را بیشتر میکرد. چون نه فقط باید برای اولین بار درد آمپول را می چشیدم، که این اتفاق باید با یک آمپول از نظر حجم بیشتر از مقدار معمول و عادی انجام می شد، طوری که منشی مطب هم اجازه ی تزریقش را نداشت. صدای قدمها به تخت نزدیک شد، بعد همه جا ساکت شد.منتظر شدم که صدا دوباره دور شود اما هیچ صدایی نیامد. فهمیدم که وقتش فرا رسیده و دیگر مهلتی برایم باقی نمانده است. دکتر که طرف راست تخت ایستاده بود با یک حرکت تند و ناگهانی پوشک ام را پایین زد...          

   یادآوری مجدد آن لحظه برایم بسیار تلخ است، اما در عین حال فراموش کردن آن درد غیر قابل تحمل، هرچند سنم بسیار کم بود، غیر ممکن می نماید. و شاید توصیف دوباره اش بعد از اینهمه سال مرا از کابوس دردناکی که همراه با سوزن آمپول ، اما برخلاف آن به روحم، وارد شد رها سازد. در لحظه اول دردی نبود، اما همانطور که سوزن داشت آرام آرام در گوشت فرو می رفت درد هم آرام آرام چون جرقه ای دور دست در تاریکی پدیدار شد و بعد شدت گرفت، تا انجا که بعد از 2 ثانیه از آغاز آمپول زدن، دیگر نتوانستم درد را تحمل کنم و شروع به جبغ کشیدن کردم. اما هیچ فایده نداشت چون هرچه صدای گریه و جیغ من بلندتر می شد درد هم شدیدتر از یک لحظه قبلش می شد. چون حجم آمپول زیاد بود دکتر از یک سرنگ بلند تر و بزرگتر از اندازه ی معمول استفاده کرده بود.  که هم سوزنش برای تزریق داروی سرنگ باید بیشتر در گوشت فرو می رفت و هم مدت زمانی که برای انتقال همه مقدار دارو به درون عضله لازم بود باید بیشتر می شد.                                                            

        شاید چیزی حدود بیست ثانیه طول کشید که برای من، که کودکی بسیار کم سن و سال بودم مثل یک عمر طولانی گذشت. و به جز دو ثانیه ی اولش بقیه مدت همراه با گریه و جیغ های بسیار بلند من بود. که کوچکترین تاثیری هم بر دکتر سنگدل نگذاشت. انگار از آزار و گریه کودک بسیار کوچکی چون من بسیار لذت می برد، که حتی کوچکترین توجهی به جیغ های من نکرد.                                                                                    

        اما درد اصلی بعد از تمام شدن آمپول شروع شد، وقتی همانطور که روی تخت دراز کشیده بودم جای آمپول شروع به ورم کردن کرد و وقتی دکتر پوشکم را بالا کشید از شدت درد نفسم بند آمد و به شدت به نفس زدن افتادم.  درد جای آمپول تا نزدیک دو ساعت بعد هم به همان شدت ادامه داشت...                                                   

        اما آنچه چندین سال بعد حتی از خود آن اتفاق هم بیشتر تکانم داد، دیدن عکسی بود که مادرم از لحظه ی  آمپول زدن گرفته بود.آنچه در مورد این عکس برایم دردناک بود نه فقط یادآوری آن درد جسمی قدیمی، که دریافتن این واقعیت بود که زمانی که من در حال جیغ زدن و فریاد کشیدن از شدت درد بودم، مادرم در گوشه ی اتاق ایستاده بود و داشت با خیال راحت از من عکس می گرفت. و بعد عکس را هم چاپ کرده و در آلبوم گذاشته بود. انگار نه انگار که من داشتم سخت ترین لحظات را می گذراندم. و او به جای نجات دادن من با خونسردی داشت زاویه ی دوربین را تنظیم می کرد تا عکس بهتری بگیرد! و روبرو شدن با این واقعیت تلخ برای من، بعد از سالها که ازش بی خبر بودم، بسیار دردناکتر از آن روز تلخ در اتاق تزریقات مطب بود.                            

       این عکس را اینجا گذاشته ام. فقط پیش از دیدنش این تذکر را بدهم که  تماشای این عکس ممکن است  برای کسانی که که ناراحتی قلبی دارند، یا در گذشته داشته اند، مضر باشد. ضمن اینکه این تصویر،برهنگی دارد و کسانی که دیدن چنین تصاویری ناراحت شان میکند از تماشای آن خودداری کنند.

براى ديدن عكس كليك كنيد

 

نوشته شده در 88/08/11ساعت 3:42 توسط فرزاد|